پارت شصت و سوم :

***

«ماهور»

با نفس‌هایی بریده و قلبی که انگار قصد داشت قفسه‌ی سینه‌ام را بشکافد، از خواب پریدم.
چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته بود و چشم‌های هراسانم بی‌هدف گوشه‌وکنار را می‌کاویدند. همه‌چیز غریبه و وهم‌آلود به نظر می‌رسید؛ انگار هنوز در امتداد همان کابوسی بودم که حالا حتی تصویر محوی از آن به خاطر نداشتم.
دستم را روی سینه‌ام گذ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت ماهور ارجمند در رمان راند آخر ماهور ارجمند
تصویر شخصیت شاهرخ ارجمند در رمان راند آخر شاهرخ ارجمند
تصویر شخصیت امیرعلی نوری در رمان راند آخر امیرعلی نوری
تصویر شخصیت عمارت ارجمند ها در رمان راند آخر عمارت ارجمند ها
تصویر شخصیت سارا در رمان راند آخر سارا
تصویر شخصیت مامان شیرین در رمان راند آخر مامان شیرین
تصویر شخصیت بابا صادق در رمان راند آخر بابا صادق
تصویر شخصیت حاج رسول(خان بابا) در رمان راند آخر حاج رسول(خان بابا)
تصویر شخصیت عزیز جون(سودابه) در رمان راند آخر عزیز جون(سودابه)
آخرین نظرات ارسال شده
  • Jester

    0

    شاهرخ ساره رو بوسید ..🫤 ایح .. مرتیکه

    ۳۷ ثانیه پیش
  • Jester

    0

    مگه ن وزه ؟.. عا ای خدا من حتی از شاهرخ ۱۷ سالم خوشم میاد 🤣

    ۵ دقیقه پیش
  • معاتن

    0

    واقعاً عالیه ممنون ازتون

    ۳ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم از شما

    ۳ ساعت پیش
  • یگانه

    0

    فکر میکنم شاهرخ فقط برای خالی کردن خودش از سارا استفاده نیکنه

    ۴ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    به نفع خودش نقشه کشیده

    ۴ ساعت پیش
  • ارغوان

    0

    سلام ممنون از نویسنده محترم که همیشه به موقع پارت گذاری رمان رو انجام میده خسته نباشید و ممنونم از رمان زیباتون والبته پراز هیجانی که ، هر پارتی که میاد میگم ایندفعه دیگه متوجه میشم چرا شاهرخ اینقدر پر از خشم شده ! ولی باز با هیجان در انتظار پارت بعدی میمونم 😊

    ۴ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    سلام ممنونم از نقد و نظرتون امیدوارم از ادامه رمان هم لذت ببرید

    ۴ ساعت پیش
  • یگانه

    1

    اخ اخ از دست شاهرخ 🤔 سیروس این وسط چه غلطی کرده معلوم نیست ولا😉ممنون گلم عالی بود👏👏

    ۴ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم... کم کم گره‌های رمان باز میشه

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️